جمعه آینده نوشته های زمستانی ام را برایتان پست می کنم.
اینجا رو خیلی دوست دارم.(وبلاگم رو می گم). توش احساس آرامش می کنم.
می تونم از چیزایی بگم که بهشون علاقه دارم. و از عمق تنفرم.
می تونم از لحظه ای بگم که خودم رو موجودی غیر از اطرافیانم می دونم.
اون وقتی که خیره می شم به ابرا و با شکلهاشون فال می گیرم.
بی هدف قدم می زنم و به موزائیک های زیر پام خیره می شم.
لحظه ای که نگاهم به استاد ونوشته هاشه اما به "مارکز" و "عشق سال های وبا" فکر می کنم.
ومیلیون ها لحظه دیگه که دنیای خیالی من رو می سازن.
و بزرگترین دلخوشی من غرق شدن در این دنیاست.
اونجا که می تونم رویاهام رو تحقق یافته ببینم. وآینده رو در زمان حال...
اتاقی سرد،
فضایی بی روح،
زمزمه هایی نا موزون،
... من در کلاس هستم.
تا به حال فکر کردین که روح شما چه شکلیه؟
روح من یا اون شخصیت درونی ام شکلهای مختلفی داره. یعنی به نسبت شرایطی که توش قرار دارم و عملی که انجام میدم، شکلهای متفاوتی به خودش می گیره.
مثلا وقتی با بانوی شرقی قدم می زنیم و برای کوچکترین جنبه های زندگیمون نقشه میکشیم، به شکل مردیه که از هر چیزی می تونه برای اثبات خوشبختیش استفاده کنه.
وقتی تو دانشگاه هستم و به صحبت های کسالت آور اساتید (که از هر قرص خواب آوری بهتر عمل می کنه) گوش میدم، به شکل یک پیرمرد عبوس درمیاد که هیچ نقطه اشتراکی با محیط پیرامونش نداره.
وقتی توی کارگاه و مشغول کار هستم، شبیه کودکیه که با تمام وجودش از زندگی لذت میبره. مشکلی نداره ودغدغه های دیگران براش خنده داره.
به همین ترتیب،
هرجا که هستم وهرکاری که می کنم روح من به شکلهای مختلفی در میاد.
و برای من، بزگترین هدف اینه که سعی کنم در هر لحظه روحم بهترین و زیباترین شکل ممکن رو داشته باشه.
نوشتن با خودنویس رو خیلی دوست دارم. می دونید چرا؟
چون تا می ذاری روی کاغذ، جوهرش سرازیر میشه.
به واسطه همین خاصیت به صاحبش امان نمیده که زیاد فکر کنه و نویسنده مجبور میشه اولین تراوشات ذهنش رو ثبت کنه.
شاید بشه گفت آدم مجبور میشه اون چیزی رو نشون بده که واقعا هست.
این درست که بعدا میشه متن رو ویرایش کرد. اما درهرحال اون متن اولیه یک عصاره خالص وناب از ذهن یک نویسنده ست.
مثل همین متنی که من نوشتم.
این نقاشی قشنگ رو بانوی شرقی ام برام کشیده.
به یاد گلهای آفتابگردان خاطره برانگیزمان.
می خواهم از قوم عجیبی برایتان بنویسم .
چیزی که بسیارجالب توجه است عادات ورفتاراین مردم است.
آنها موقع عبادت به زبانی دیگر با خدایشان سخن می گویند.وحتی کتاب مقدسشان را هم به همان زبان قرائت می کنند.
برعکس پیروان دیگر ادیان که کتاب مقدس را به ملایمت وبا نوای موسیقی زمزمه می کنند آنها به صدای بلند کلمات مقدسشان را فریاد می زنند.
درمذهبشان دروغ وغیبت گناهانی نابخشودنی ست اما بدون این اعمال روزشان به شب نمی رسد.
اگربزرگی دربینشان باشد براحتی نادیده اش می گیرند. وهنگامی که ازمیانشان رفت افسوس می خورند وآه وناله می کنند.
اگر بارها وبارها از سوراخی گزیده شوند نه تنها عبرت نمی گیرند بلکه باز هم اعتماد می کنند وباز هم گزند می خورند
آنها عاشق تغییردادن هستند. می خواهند همه چیز را تغییر دهند غیر از خودشان. وهرگز به عواقب کارشان فکر نمی کنند.
نکته دیگر اینکه همگی شان کارشناسان خبره ای هستند.
در چه زمینه ای؟
درتمامی عرصه ها.از ورزش گرفته تا کشورداری و سیاست.
از مال و جان و خون عزیزانشان می گذرند برای بدست آوردن آزادی و عاقبت نه تنها به هدفشان نمی رسند بلکه داشته هایشان نیز به تاراج می رود.
... وبدون توجه به عادتهای عجیب خود همیشه از وضعیت نابسامان زندگیشان می نالند.
شما که این قوم را می شناسید. مگرنه؟
کلیپ زببایی دیده ام از" فریدون" بنام "کبوتر."
حکایت قهرمانان ملی ما را چه زیبا و تاثیر گذار بیان کرد.
آنجا که می گفت
"رفتی وسنگا شکستن بالتو
اومدی هیچکی نپرسید حالتو."
راستی ما چه ذهنیتی داریم ازجوانی که براحتی گلوله می خورد
زخمی می شود
شهید می شود.
وجوانی و شور و شوقش را زیر پا می گذارد برای من تو و برای ایران ما.
من تاریخ رو خیلی دوست دارم.خوندنش احساس خیلی خوبی به من میده.
حالا این تاریخ می تونه کتاب تاریخ مدرسه باشه. می تونه کتابی چندصد صفحه ای یه فیلم یه تابلو ویا حتی دفترچه خاطراتم باشه.
مهم اینه که یه چیزی از گذشته رو به من می شناسونه وبه یادم میاره.
در دوران مدرسه هم معلم های تاریخ برام خیلی دوست داشتنی بودند.
یاد آقای خسبخی وآقای پرتو بخیر.
وممنونم به خاطر تمام لحظات آموزنده وجذابی که برام درست کردن.
آنچه بلهوسی به هم می پیوندد باز بلهوسی از همش می گسلد.
شیلر
صبح زود از خواب بیدار شد.
پاداش بزرگی در انتظارش بود. مگر می شد از کنار چنین طرح کاملی براحتی گذشت؟
در راه رسیدن به شرکت در پوست خود نمی گنجید.
نمی توانست برای رسیدن آسانسور صبر کند. پله ها را دوتا یکی بالا رفت. وطرح را به دست منشی مدیر رساند. وبا خود فکر کرد:"چه روز فوق العاده ای"
اما چند نکته را فراموش کرده بود:
آنچنان هیجان زده بود که فراموش کرد بالا آمدن خورشید را تماشا کند. وبا عجله از کنار سفره صبحانه ای که باعشق چیده شده بود گذشت.
با گفتن سریع کلمه "خداحافظ" از همسرش جدا شدوازیادبردکه برگردد ونگاهش را پاسخ دهد.
اوهرگزشبنم روی گلها را ندیدوازوزیدن نسیم صبح مست نشد.