راستش همین نوشتن کلمه ی سلام کافیه تا دوباره اون حس زنده بشه.
حس خوب نوشتن.
معامله ی تفکر.
معادله ی من
با هرچی که ...
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید.
۲۱ سال گذشت.
از آغاز ...
(شعر از فیلم مکس)
درونم، لبریز است از احساسات پیچیده.
ذهنم، مملو است از افکار درهم.
اما دستانم،
پر است از یاس هایی که برای تو دستچین کرده ام.
جوانی سیگار می کشد؛ تا بزرگ شود.
وپبرمردی...
تا به جوانی برگردد.

سوز سرد، حتی قلمم را خشکانده.
صدای سقوط آب به درون حوضچه، به گوشم می رسد.
آسمان سیاه را ابرهای خاکستری در برگرفته اند.
همچنان نگاه می کنم.
روبه رویم تندیس هایی از بزرگان گیلان قرار دارد.
کاجی انبوه در کنار درختی لخت قد برافراشته.
و نوری زرد پارک را پوشانده.


"همه شیفته و سرمست
تو رویا مونده دربست
چه خوابها که ندیدیم
برادر خاطرت هست؟"
"زویا زاکاریان"
آه به این زودی بهار آمد؟
به گوشم نمیرسه.
بلکه تمام من رو در بر می گیره.
"با تو این همون شهری نیست که من می شناسم.
جاهایی میرم که هیچوقت نرفتم.
از رازهایی حرف می زنم که هیجوقت با کسی نگفتم.
با تو جاهایی رو می شناسم که پیشتر نمی شناختم.
وجاهایی رو که می شناختم، بهتر."
نقل از فیلم "شب های روشن"

عجیبه .
خیلی عجیب.
چند لحظه بیشتر طول نکشید.
سردرد ، آشفتگی ، اضطراب ، ذهنم رو تسخیر کرده بود.
اما انتخاب موسیقی دلخواه و ورود تنها چند نت به اعماق روحم ، منو تبدیل به آدم دیگری کرد.
گاهی شک می کنم...
آیا عجایب هفتگانه ، همین هفت نت موسیقی هستن؟
به پرواز در می آیم.
زمان را می شکنم وکیلومترها دور می شوم.
چه سفری خواهد بود...
آماده رفتن می شوم.
همه چیز را بر می دارم.
حافظه ام را در جیب بغلم می گذارم تا در دسترس باشد.
و عقایدم را در جوهر دان خودنویسم می ریزم.
وجدانم را چون چراغی در دست می گیرم.
و احساس را به شکل دو بال بر پشتم می آویزم.
به پرواز در می آیم.
زمان را می شکنم وکیلومترها دور می شوم.
چه سفری خواهد بود...